مرثيه اي در رثاي مولي علي ابن موسي الرضا ( ع )
با زمین خوردنت امروز زمین خورد زمین

با زمین خوردنت امروز زمین خورد زمین

آسمان خورد زمین عرش برین خورد زمین

وسط کوچه همینکه بدنت لرزه گرفت

ناگهان بال و پر روح الامین خورد زمین

emamreza

 

 

با زمین خوردنت امروز زمین خورد زمین

آسمان خورد زمین عرش برین خورد زمین

وسط کوچه همینکه بدنت لرزه گرفت

ناگهان بال و پر روح الامین خورد زمین

این چه زهری است که داری به خودت می پیچی

گاه پشت کمرت گاه جبین خورد زمین

از سر تو چه بگوییم؟ روی خاک افتاد

از تن تو چه بگوییم؟ همین ... خورد زمین

دگرت نیست توان تا که ز جا برخیزی

ای که با تو همه ی دین مبین خورد زمین

داشت می مرد اباصلت که چندین دفعه

دید مولاش چه بی یار و معین خورد زمین

زهر اول اثرش بر جگر مسموم است

پهلویت سوخت که زانوت چنین خورد زمین

پسرت تا ز مدینه به کنار تو رسید

طاقتش کم شد و گریان و حزین خورد زمین

به زمین خوردن و خاکی شدنت موروثی است

جد تشنه لبت از عرشه ی زین خورد زمین

ای ضامن آهو همه ی بود و نبودم

قربان تو و لطف و عطای تو وجودم

جان می دهم آقا! عوضش عشق عطا کن

در معامله ای یک طرفه طالب سودم

در بین محبان تو آلوده ترینم

شرمنده از اینم که مطیع تو نبودم

گه گاه تو را دیدم و نشناختم ای وای

صد حیف که آغوش برایت نگشودم

گاهی به سر سفره کنار تو نشینم

همراه تو ای شاه غذا میل نمودم

حاجی شدنم پیش کشت مشهدی ام کن

من طالب دیدار شما زود به زودم

یا فاطمه می گویم و این اذن دخول است

راهم بده من سینه زن یاس کبودم

گفتم به شما شیعه ی اثنی عشرم! نه!

از کودکی ام گریه کن جدّ تو بودم

در صحن دو چشم من از آن روز که وا شد

با گریه و با اشک حسینیه بنا شد

ای حضرت سلطان بنگر حال گدا را

از من بخر این ناله و این اشک و بکا را

در باز نکردی ز کرم لااقل آقا

وا کن به روی من یکی از پنجره ها را

ای دست شفا بخشی تو پنجره فولاد

انگار مسیح از تو گرفته است شفا را

این نقطه ی پایان محرم، صفر ماست

امضا بنما تذکره ی کرببلا را

امروز، دو ماه است عزادار شمائیم

سخت است در آریم ز تن رخت عزا را

در روز سیه پوشی مان مادرمان بست

با دست خودش دگمه ی پیراهن ما را

امروز ولی نیست توقّع که بیاید

باید که کند دفع خطر شیر خدا را

جز اشک ندارم به کفم، شاید همین اشک

خاموش کند دامن امّ النّجبا را

امروز که از زهر، ز پا تا سرتان سوخت

انگار دوبار پس در مادرتان سوخت

تو آمدی و بود عبا بر سرت آقا

خون بود سپیدی دو چشم ترت آقا

وقتی به روی خاک نشستی، به گمانم

شد زنده تو را خاطره ی مادرت آقا

ای لاله ی شاداب گلستان امامت

دست چه کسی کرده تو را پرپرت آقا

این کیست امامه به سرش نیست جواد است

از راه دراز آمده تاج سرت آقا

شد موقع تحویل امانات امامت

دادی به پسر خاتم انگشترت آقا

صد شکر سر تو به روی دامن او بود

وقتی که کشیدی نفس آخرت آقا

چشم تو به ره ماند و نیامد به کنارت

در موفع جان دادن تو خواهرت آقا

تشییع شدی لیک نه در زیر سم اسب

گل بود که می ریخت روی پیکرت آقا

کِی با لب تشنه سرت از پشت بریدند؟

آیا پی انگشترت انگشت بریدند؟

 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی